فرم داوری و نمونه برگ خوارزمی 95
لطفاً فرم داوری و نمونه برگ خوارزمی سال 96-1395 را از اینجا دریافت نمایید.
لطفاً فرم داوری و نمونه برگ خوارزمی سال 96-1395 را از اینجا دریافت نمایید.
آن کری را گفت افزون مایهای
که ترا رنجور شد همسایهای
گفت با خود کر که با گوش گران
من چه دریابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد
لیک باید رفت آنجا نیست بد
چون ببینم کان لبش جنبان شود
من قیاسی گیرم آن را هم ز خود
چون بگویم چونی ای محنتکشم
او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
من بگویم شکر چه خوردی ابا
او بگوید شربتی یا ماش با
من بگویم صحه نوشت کیست آن
از طبیبان پیش تو گوید فلان
من بگویم بس مبارکپاست او
چونک او آمد شود کارت نکو
پای او را آزمودستیم ما
هر کجا شد میشود حاجت روا
این جوابات قیاسی راست کرد
پیش آن رنجور شد آن نیکمرد
گفت چونی گفت مردم گفت شکر
شد ازین رنجور پر آزار و نکر
کین چه شکرست او مگر با ما بدست
کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر
گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبیبان کیست او
که همیآید به چاره پیش تو
گفت عزرائیل میآید برو
گفت پایش بس مبارک شاد شو
کر برون آمد بگفت او شادمان
شکر کش کردم مراعات این زمان
گفت رنجور این عدو جان ماست
ما ندانستیم کو کان جفاست
خاطر رنجور جویان شد سقط
تا که پیغامش کند از هر نمط
چون کسی که خورده باشد آش بد
میبشوراند دلش تا قی کند
کظم غیظ اینست آن را قی مکن
تا بیابی در جزا شیرین سخن
چون نبودش صبر میپیچید او
کین سگ زنروسپی حیز کو
تا بریزم بر وی آنچ گفته بود
کان زمان شیر ضمیرم خفته بود
چون عیادت بهر دلآرامیست
این عیادت نیست دشمن کامیست
تا ببیند دشمن خود را نزار
تا بگیرد خاطر زشتش قرار
بس کسان کایشان ز طاعت گمرهند
دل به رضوان و ثواب آن دهند
خود حقیقت معصیت باشد خفی
بس کدر کان را تو پنداری صفی
همچو آن کر کو همی پنداشتست
کو نکویی کرد و آن بر عکس جست
او نشسته خوش که خدمت کردهام
حق همسایه بجا آوردهام
بهر خود او آتشی افروختست
در دل رنجور و خود را سوختست
فاتقوا النار التی اوقدتم
انکم فی المعصیه ازددتم
گفت پیغامبر به یک صاحبریا
صل انک لم تصل یا فتی
از برای چارهٔ این خوفها
آمد اندر هر نمازی اهدنا
کین نمازم را میامیز ای خدا
با نماز ضالین و اهل ریا
از قیاسی که بکرد آن کر گزین
صحبت دهساله باطل شد بدین
خاصه ای خواجه قیاس حس دون
اندر آن وحیی که هست از حد فزون
گوش حس تو به حرف ار در خورست
دان که گوش غیبگیر تو کرست
به نام آنکه جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت «شیخ محمود شبستری»
نمون برگ ارزیابی از کلاس درس (طرح نظارت بالینی) ویژهی درس ادبیات فارسی؛ متوسطهی اوّل
نام و نام خانوادگی راهنمای آموزشی: نام و نام خانوادگی مدیر:
امضا: امضا:
به نام آن که جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت |
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن ز فیضش خاک آدم گشت گلشن |
توانایی که در یک طــرفةالعین ز کاف و نون پدید آورد کونین |
چو قاف قدرتش دم بر قلـــم زد هزاران نقش بر لوح عدم ز |
از آن دم گشت پیدا هر دو عالم وز آن دم شد هویدا جان آدم |
در آدم شد پدید این عقل و تمییز که تا دانست از آن اصل همه چیز |
چو خود را دید یک شخص معین تفکر کرد تا خود چیستم من |
ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد وز آنجا باز بر عالم گذر کرد |
جهــــان را دید امــــر اعتباری چو واحد گشته در اعداد ساری |
جهان خلق و امر از یک نفس شد که هم آن دم که آمد باز پس شد |
ولی آن جایگه آمد شدن نیست شدن چون بنگری جز آمدن نیست |
به اصل خویش راجع گشت اشیا همه یک چیز شد پنهان و پیدا |
تعالی الله قدیمی کو به یک دم کند آغاز و انجام دو عالم |
جهان خلق و امر اینجا یکی شد یکی بسیار و بسیار اندکی شد |
همه از وهم توست این صورت غیر که نقطه دایره است از سرعت سیر |
یکی خط است از اول تا به آخر بر او خلق جهان گشته مسافر |
در این ره انبیا چون ساربانند دلیل و رهنمای کاروانند |
وز ایشان سید ما گشته سالار هم او اول هم او آخر در این کار |
احد در میم احمد گشت ظاهر در این دور اول آمد عین آخر |
ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندر آن یک میم غرق است |
بر او ختم آمده پایان این راه در او منزل شده «ادعوا الی الله» |
مقام دلگشایش جمع جمع است جمال جانفزایش شمع جمع است |
شده او پیش و دلها جمله از پی گرفته دست دلها دامن وی |
در این ره اولیا باز از پس و پیش نشانی دادهاند از منزل خویش |
به حد خویش چون گشتند واقف سخن گفتند در معروف و عارف |
یکی از بحر وحدت گفت انا الحق یکی از قرب و بعد و سیر زورق |
یکی را علم ظاهر بود حاصل نشانی داد از خشکی ساحل |
یکی گوهــر برآورد و هدف شد یکی بگذاشت آن نزد صدف شد |
یکی در جزو و کل گفت این سخن باز یکی کرد از قدیم و محدث آغاز |
یکی از زلف و خال و خط بیان کرد شراب و شمع و شاهد را عیان کرد |
یکی از هستی خود گفت و پندار یکی مستغرق بت گشت و زنار |
سخنها چون به وفق منــزل افتاد در افهام خلایق مشکل افتاد |
کسی را کاندر این معنی است حیران ضرورت میشود دانستن آن |